X
تبلیغات
رایتل
جمعه 30 آذر‌ماه سال 1386

 
همیشه سلام
نازنینم این شب قشنگُ  پیشاپیش بهت تبریک میگم

734ahih.gif

  شبِ یلدا


یه شبِ خیسِ خزونى
یه شبِ زردِ گلایل

شبِ رقصیدنِ شبنم
رو تنِ مخملىِ گُل

 

شبِ امتدادِ مهتاب
شبِ )گیس‏بلندِ( یلدا

منو مى‏بره به قصه
منو مى‏بره به رویا

 

تو عبور تُردِ لحظه
مى‏شنوم صداى پاتُ

مى‏شنوم طنینِ سبزِ
انتشارِ خنده‏هاتُ

 

تو فراوونىِ حیرت
منو آینه و تماشا

پشتِ این شبِ طلایى
شبِ طولانى یلدا

 

شبِ رقصِ لحظه در نور
شبِ شادى و شبِ شور

شبِ پیچیدنِ خواهش
روى شاخه‏هاى انگور

 

وقتِ آینه‏بازى شمع
وقتِ دلتنگى بارون

شبِ ایرونى خنده
توى چله‏ى زمستون

 

شبِ خاطراتِ مادر
از گذشته و قدیما

خاطراتِ تلخ و شیرین
دیروزاى مثل فردا

 

شبِ قُل‏قُل سماور
عطرِ گُل تو خوابِ چایى

شبِ وَررفتن من با
ضبط صوتِ پیرِ دایى

 

شبِ خوابیدنِ پاییز
توى ذهنیتِ باغچه

شبِ برداشتنِ حافظ
از رو شونه‏هاى طاقچه

 

شبِ لو رفتن اسرار
شبِ رازاى نهفته

شبِ چیزایى  که بابا
تا حالا به ما نگفته


من تو این شبِ حنایى
دل میدم به رقصِ بارون
با خیالِ تو مى‏چرخم
توى حیرتِ خیابون

شاعر : شایا تجلی

 

 

پنج‌شنبه 29 آذر‌ماه سال 1386
 

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که اب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به ارزوهای مهال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطردود لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان

برای بفشیه بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم

یکشنبه 11 شهریور‌ماه سال 1386

 

این که مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست؛ ماهیِ کوچکی است که دارد نهنگ می شود. ماهی کوچکی که طعم تُنگ آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است.قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس. اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد؟!

آدم ها ماهی ها را در تُنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه. اما ماهی وقتی در دریا شناور شد ماهی است و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است. هیچکس نمی تواند نهنگی را در تُنگی نگه دارد؛ تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟ و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم قانع.

این ماهی کوچک، اما بزرگ خواهد شد و این تُنگ، تَنگ خواهد شد و این آب ته خواهد کشید.

تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی می زدی از تُنگ سینه به اقیانوس. کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی. کاش...

بگذریم...

دریا و اقیانوس به کنار، نامنتها و بی نهایت پیشکش.

کاش لااقل آب این تنُگ را گاهی عوض می کردی. این آب مانده است و بو گرفته است. و تو می دانی آب هم که بماند می گندد. آب هم که بماند لجن می بندد. و حیف از این ماهی که در گل و لای بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد!

"عرفان نظر آهاری"

جمعه 2 شهریور‌ماه سال 1386

خبر آمد خبری در راه است

سرخوش آن دل که از آن آگاه است

شاید این جمعه بیاید شاید

پرده از چهره گشاید شاید

دست افشان پای کوبان میروم

بر در سلطان خوبان میروم

میروم بار دگر مستم کند

بی سر و بی پا و بی دستم کند

میروم کز خویشتن بیرون شوم

در پی لیلا رخی مجنون شوم

هر که نشناسد امام خویش ر

بر که بسپارد زمان خویش را

 

با همه لحن خوش آواییَم

در به در کوچه تنهاییَم

ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر

نغمه تو از همه پر شورتر

کاش که این فاصله را کم کنی

محنت این قافله را کم کنی

کاش که همسایه ما میشدی

مایه آسایه ما میشدی

هر که به دیدار تو نایل شود

یک شبه حلال مسایل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد

سینه ما را عطشی دست داد

نام تو بردم لبم آتش گرفت

شعله به دامان سیاوش گرفت

نام تو آرمه ی جان من است

نامه تو خط امان من است

ای نگه ات خواستگه آفتاب

بر من ظلمت زده یک شب بتاب

پرده برانداز ز چشم ترم

تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار و مددکار ما

کی و کجا وعده دیدار ما

دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد

به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد 

به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم

تویی که نقطه ی عطفی به اوج آیینم

کدام گوشه ی مشعر کدام کنج منا

به شوق وصل تو در انتظار بنشینم

 

حاج محمدرضا آقاسی
جمعه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1386


بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !


در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید


یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم


ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ


یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !


با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید


یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم


رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
فریدون مشیری

   1       2       3       4    >>